lll
دختری با مادرش در رختخواب
درد دل می کرد با چشمی پر آب
... گفت : مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست و شش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا