lll
باران که می بارد،
میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می شود
و شعله های سرکش این میل جانم را می سوزاند.
زیر باران می روم و خیره به آسمان آرزو می کنم:
ای کاش کنارم بودی دلارام من،
زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم...
عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه تر...
فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم،
فارغ از حس پشیمانی و پریشانی...
شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید...
آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم،
رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع...
رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده...
تو نیز عاشق تر و شیداتر...
تو نیز مخمور و مست...
اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان
ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند...
رامان پرتوی
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا