lll
این داستان کوتاه رو من توی سایت آونوس دات کام خوندم از اونجایی که خیلی خوشم اومد گفتم بزارم تو
وبم تا شما دوستای عزیزم هم بخونید شاید خوشتون بیاد .
بعد خوندن نظر یادتون نره حتما نظر بدینا .
حالا شروع داستان ...
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط
روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه
متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ...
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر
زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود
بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
…..
…..
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!
نظـــــــــــــــر یادتـــــــــون نـــــــــره...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا