اواخر ماه آگوست بود هوا کم کم داشت رو به پاییز می رفت خانواده سه نفره ی پیترسون در نواحی شمالی آمریکا زندگی میکردند دیوید پیترسون پدر خانواده مونا لیندزدی مادر خانواده و کتی پیترسون تک فرزند نه ساله ی خانواده آنها زندگی آرامی داشتند و برای تنوع و عوض کردن آب و هوا راهی سفری به چند شهر آنطرف تر میشدند. کتی چمدان خود را داشت جمع میکرد و مادرش یکسره به او گوش زد میکرد که لوازم لازم را فقط بردارد و چیز اضافی همراهش نیاورد. جاده ها برخلاف همیشه خلوت و کم تردد بود هوا تاریک شده و مه جاده را گرفته بود تغریبا نیم ساعت از زمان حرکتشون گذشته بود سکوت در فضای ماشین حکمفرما بود خانم پیترسون خوابیده و آقای پیترسون هم کمی خواب آلود و خسته بود. کتی غوطه ور در افکار خود بود که ناگهان جسد روح مانند و غرق خونی را وسط جاده دید
برچسب: نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا تاريخ: يکشنبه
27 اسفند
1391 ساعت: 0:58