lll
اين داستان واسه خودم اتفاق افتاده ميخوام واستون تعريف كنم واقعي واقعيه ..
تابستون بود وسطاي تابستون . . آخر هفته بود كه با پسر دايي هام و داداشم خواستيم بريم ويلاي پسر دايي هام ويلاشون ي باغ بزرگ داره ك كنارش ي رودخونست يكي از پسر داييم هام با دوستش رفته بودن اونجا . .
پسر داييم ك اسمش امين بود اومد دنبال ما ( من و داداشم ) كه باهام بريم خلاصه ي عالمه خوراكي خريديم كه بخوريم . . .
بالاخره رسيديم ب ويلاشون . . .
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا