lll

داﺳﺘﺎن ﺣﻤﺎم
اﻣﯿﺮ وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺟﻤﻊ ﮐﺮد، ﺑـﻪ ﻃـﺮف زﯾـﺮزﻣﯿﻦu202c ﺑﺎزﮔﺸﺖ، از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﺋﯿﻦ رﻓﺖ. وارد زﯾﺮزﻣﯿﻦ ﺷﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺮد، ﺣﺲ ﮐﺮد ﻓﻀﺎu202c روی ﺑﺪن او ﻓﺸﺎر ﻣﯽ آورد، ﺗﺼﻮر ﮐﺮد ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﻮز و ﺳﺮﻣﺎی ﻫﻮاﺳﺖ، در ﺣﻤﺎم را ﺑـﺎزﮐﺮد، واردu202c ﺷﺪ، در را ﺑﺴﺖ، روی ﺳﮑﻮ ﻧﺸﺴﺖ، وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﻨﺎری ﻧﻬﺎد. ﻟﺒـﺎس ﺧـﻮد را ﺑﯿـﺮون آورد،u202c ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺧﻮد را ﮐﻨﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﮐﺮد ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪه ای ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﺮدن او ﺧﻮرد، وﺣﺸﺖ ﮐـﺮد،u202c از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﺠﻨﺒﺪ، دو ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻪ ﺻﻮرت او اﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮد، ﺑﻌﺪ ﺿـﺮﺑﻪ ای ﺑـﻪ ﭘـﺸﺖu202c ﺳﺮش ﺧﻮرد، و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎد. ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ و ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ، ﺑﻌﺪ ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳـﺘﻪ،u202c ﺑﻪ ﺳﻮی در ﺑﺮود، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ در ﺑﺮﺳﺪ ﺿﺮﺑﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ روی ﺳﺮوﺻﻮرت و ﺳﯿﻨﻪ و ﺑـﺪنu202c ﺧﻮد اﺣﺴﺎس ﮐﺮد، ﺑﻪ در ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد، دوﺑﺎره ﺿﺮﺑﻪ ای او را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺗﺎب ﮐﺮد، ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺑـﺎu202c دﻗﺖ ﺑﻪ اﻃﺮاف ﻧﮕﺎه ﮐﻨﺪ و ﺿﺎرب ﯾﺎ ﺿﺎرﺑﯿﻦ را ﺑـﺸﻨﺎﺳﺪ، اﻣـﺎ ﺗﻨﻬـﺎ ﺳـﺎﯾﻪ ﻫـﺎﯾﯽ را ﻣـﯽ دﯾـﺪ،u202c ﺻﺪاﻫﺎی زﯾﺮی ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﻧﻮار ﺿﺒﻂ ﺻﻮت ﮔﯿﺮ ﮐﺮده اﺳـﺖ، ﺻـﺪاﻫﺎ ﻣﻔﻬـﻮمu202c ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﮔﺎه ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ای ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ. ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮد. دوﺑﺎره ﻓﺮﯾﺎد زد. «ﻣـﺎدر، ﻣﺎﻣـﺎنu202c ﺑﯿﺎ»
برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا