lll
یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون میبینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری میکنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دلمیده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشهتا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوستبودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنماندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوسنداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدرمنو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه: خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یهفکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهشمیگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه ومیگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولیاگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگهتومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشهکه یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو بهکشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرنو دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میارهمیندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهشنداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگشده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادفمیکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه بایه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی :اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمزمیکنم...
منم کنارت میمیرم...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا