lll
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت،
عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ،
چکچک چلچله از فصل بهار.
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی.
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه ی پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماه را می شنوم
و صدای، کفش ایمان را در کوچه ی شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.
بوته ی خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا