lll

او همـیشه آغوشـش باز اسـت، نگفته تو را میـخواند
اگــر هیچکس نیـست، خـدا کــه هست …
.
خــدایا
گــوش کن بــه التماس های مـن
شرمسارم کــه با حال مستی به سـوی تو کرده ام دست نیاز دراز
مــرا گوش کن ، مرا بپذیر که جز تــو ندارم قبله ای بــرای نماز
.
میـخواستم دسـتان خـدا را بگیرم
نـدا آمـد : دستـان افـتاده ای را بگیــر …
.
راز ایـن داغ نــه در سـجدهی طـولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست
شادمانیم کـه در سنگدلی چون دیـوار
باز هم پنجــره ای در دل سیمانی ماسـت
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا