lll
یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
رو دوچرخه پا میزد،
رد شدش از دم باغ

پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید
یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو میکرد،
آب میکردش دل سنگ
بقیش تو ادامه س...حتما بخونید واقعا جالبه...
نظر یادتون نره...
بـــ ــــ ــــ ـای...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا