lll
ببین با کیا شدیم ٧٠ میلیون!
ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎمانم شک ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ که من ﺳﻴﮕﺎﺭ می ﻛﺸﻢ. ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ که ﺑﻴﺎﺩ و ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ. ﻧﺰﺩیک ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ، ﻧﻤﺎﺯﺷﻮﺧﻮﻧﺪ، ﻧﺎﻫﺎﺭش رو ﺧﻮﺭﺩ، حیلی ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎکی ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ نشست. ﻳﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،ﮔﻔﺖ: عزیزم! ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ می بینی؟ گفتم: بله دایی. گفت: ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ!
ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍین طوﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ!
اعتراف می کنم امشب بعد از 1 سال به این معما پی بردم کهآقاجونم مسواکش رو کجا قایم می کنه که من نمی بینم. بارها دیده بودم که داره مسواکمی زنه، اما به محض این که بعدش می رم مسواک بزنم، مسواکش غیب می شه. خوب، زیادپیچیده نیست، از مسواک من استفاده می کرده!
اعتراف می کنم تا سن 13-12 سالگی با روسری می نشستم جلویتلویزیون! مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم. زیاد می خندید، فکر می کردمبهم نظر داره.
اعتراف می کنم رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هماسترس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودمبه جای این که دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختنپشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!
صبح رفتم مغازه ی یکی از رفیقام که گل فروشی داره کارشداشتم. یه گل خوشگل دیدم، بهش می گم این گل طبیعیه؟ یه دختر 5 ساله اون کنار بود،گفت نه آقا سزارینه!
به خدا من تا 12 سالگی فکر می کردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن!
بازیهای پارا المپیک رو از کانال عربی میدیدم، هر جملهای که گزارشگر می گفت، مادربزرگم می گفت آمــــــــــین!
بچه بودم، یه بار کارنامه ام رو خراب کرده بودم، به یهمرده توی خیابون قضیه رو گفتم که بیاد خودش رو جای پدرم جا بزنه و کارنامه موبگیره، یارو هم قبول کرد. رفتیم کارنامه رو گرفتیم، یهو جلوی مدیر و ناظم زارتخوابوند تو گوشم که این چه وضع درس خوندنه؟ من هم زارت یه دونه زدم بهش گفتم: بهتو چه؟! ناظم کف کرده بود می گفت اینا دیگه کین؟ یارو کمربندش رو درآورد، افتاددنبالم تو حیاط مدرسه!
بابا بزرگم ۸۰ سالشه. همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهاییبرم بیرون، مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم. یه روز بعداز کلی اصرار گفتیم باشه برو، ولی مواظب باش.
رفته نونوایی محل به همه اونایی که تو صف بودن گفته: عجب روزگاری شده، پنج تا دختردارم پنج تا پسر، تو این سن و سال، منِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونا روهم بگیرم!
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا